![]() |
![]() |
|
| شعر |
|
سلام دوستان عید همه مبارک شرمنده دیر اومدم اما یه کار جدید تا چند روزه دیگه براتون میزارم ...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هشتم فروردین 1388ساعت 5:17 توسط سمانه پاکویی |
|
|
خبر به دورترين نقطه ي جهان برسد نخواست او به من خسته بي گمان برسد شكنجه بيشتر از اين كه پيش چشم خودت كسي كه سهم تو باشد به ديگران برسد چه مي كني ؟ اگر او را خواستي يك عمر به راحتي كسي از راه ناگهان برسد ،... رها كني برود از دلت جدا باشد به انكه دوست تر ش داشته به آن برسد گلايه نكني بغض خويش را بخوري كه هق هق تو مبادا به گوششان بريد خداكندكه ...... نه نفرين نمي كنم كه مبادا! به او _ كه عاشق او بوده ام زيان برسد خدا كند فقط اين عشق از سرم برود خدا كند كه فقط زود آن زمان برسد |
|
+ نوشته شده در
شنبه هشتم فروردین 1388ساعت 5:12 توسط سمانه پاکویی |
|
|
سه ضربه ممتد دنگ دنگ دنگ مورچه ها را به تابوتم رژه می روند زنگوله ها را به زنی پس ميدهم که ابروانش را به مرد غريبه ای پيوند ميزند و مورچه ها را به تابوتم رژه می روند روی دستهايي که فرشته های زايش را به دياری فرستاده که ديگر بوسه ای نمی زايد تا زنگوله ای برای ادمک های اهنی باقی بماند مورچه هارا به مهمانی چشمها يم و بغل بغل تور ا روی تمام سفيد ها پهن می کنم روی ذره ذره قهوه اي هايي که من ، تو ، زنگوله ها يم را تراش داده اند خدا به زنگوله هايي فکر ميکند که بی زنگ خفه می شوند و مورچه ها را برعکس رژه می روند غش می کنند روی تمام جهانی که فسيل می شود لای انگشتهای زنی که چايش را هم می زند مخلفات ذهنش را قورت می دهد وخرمای ديگری برای مورچه ها می گذارد ... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 5:23 توسط سمانه پاکویی |
|
|
وقتی خودت را دور شریانهایم میپیچی میپیچی
میخکوبم میکنی به نقطه ی زمین ازبالاترین برج دنیا قهقه میزنی و من میان ن من ها سرگیجه میگیرم تازه می فهمم زمین چرا گرد است ...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 2:46 توسط سمانه پاکویی |
|
|
نگاهت مي كنم با چشم هاي نيمه كاره چه زيبايي وقتي توي پرچين گلهاي چادرت ناز مي كني براي بوسه انار مي تركاني دامنت مست سرخ مي شود و تو دريا دريا پهن مي كني ميان من و خدا تف مي كني تمام نگاه هايي را كه بلعيده اي صدايت را مي تكاني ((ابرو به من كج نكن كج كلاه خان يارمه )) ابروهايت را گره مي زني كلاهم را پاك ميكني سفيد سفيد سفيد قلمو را برمي داري و سالهاي نيامدن را دوباره نقاشي مي كني كنار چشم هاي نيمه كاره
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 3:44 توسط سمانه پاکویی |
|
|
ابلیس را به وحشت می اندازی
وقتی مریمانه دستهایت را دراز می کنی
و خدا را از پشت بام هل میدهی ..... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 20:37 توسط سمانه پاکویی |
|
|
شیطانک ها تکه های خدا را جمع می کنند
جیغ می زنند
از دست مردمانی که چند روز دیگر ماه را برای
بازی کودکانه شان بادبادکی می کنند
قل میدهند طرف دختری که
۴انگشت بزرگتر از شیشه ی ادکلنش هست
و تو فقط اززیر عینکت به سایه ها نگاه می کنی
به کلاغ هایی که بولند می شوند
سه قدم انطرف تر
شیطان سپید پشت خط قرمزراه میرود
می ایستد
و می افتد میان ریل های مترو...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 20:33 توسط سمانه پاکویی |
|
|
سلام دوستان بعد از چند وقت نبودن با یه کار جدید اومدم
امیدوارم نظر بدید ..........
امشب بابا نوئل شدنت را جشن بگیر ... تمام چراغ های شهر را برای درخت کریسمس ات جمع کرده ام دستت را به من بده ((تا زیر پای فرشتگان تانگو برقصیم ))
لبخندت را مثل سیب سرخی گاز میزنم و پرتش میکنم توی هوا . . . چرخ می خورد . . . چرخ می خورد دوباره به اینه نگاه میکنم به سیب زردی که هدیه امسالت .... و تو دوباره بابا نوئل شدنت را جشن می گیری و
دختری دیگری که
روبروی اینه به سیب زرد گاز زده اش نگاه می کند... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 21:27 توسط سمانه پاکویی |
|
|
سلام شعر سگدونی چشمات رو به درخواست بعضی از دوستان
گذاشتم امیدوارم نظر بدید ....... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 19:50 توسط سمانه پاکویی |
|
|
وارد کافه می شوی کفشت صورتی کیفت صورتی لبهای صورتی و آدمسی که می جوی . . . واسه سگدونیه چشمات یه گیلاس عرق کشیدم واسه باور گذشته گیلاس و تا ته کشیدم واسه آزادی لبهام از لبهای آتشینت سیگارو به لب گذاشتم همه رو تا ته کشیدم بوی توتون نگاهت داره گیجم میکنه آخ بوی توتون نگاهت ................ چرا ابلیسک وحشی منو تف کردی و رفتی . . . مارک لبهات روی شیشه ودکای نصفه بیرون میایی و آدمس صورتی ات را توی صورت دنیا تف میکنی ... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 19:44 توسط سمانه پاکویی |
|
|
شب رویای حریصانه ی من چشمهای تیله ایت ........... پابرهنه قدم برمی داری آهسته از اندیشه ام می گذری پاهایت مماس بر پاهایم تنت در تنم سفر می کنم در تنت تنم بوی تورا می گیرد شب بوی تند کافور می دهد تنها سهم من از تو فقط رویای هم آغوشی ایجا هوا صفر است نگاه کن تمام سر انگشتان مرا باد می برد به صدای زوزه ای که حریصان می شود از تو . . . دستهایت را که مچاله کنی تازه می شوی شبیه من ... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 3:8 توسط سمانه پاکویی |
|
|
ديروزچشمهايم را در بازار عتيقه فروش ها زير قيمت فروختم امروز هم نوبت لبهام فردا آخرين بوسه را برايت مي فرستم . . . روبروي آينه مي ايستم تمام خودم را مي مكم سياه مي شوم آينه كور مي شود چنگ مي زنم چنگ مي زنم تمام موهاي نداشته ام را مي پاشد خون روي روزنامه هاي كه فردا گل مي دهد از من مي بلعم .... مي بلعند ... مي .... زمزمه مي كنم ميميرم .... ميميري .... نه من تنها . . . مي روم مي روي من به جهنم تو به دختركي كه زرورقش را تازه باز مي كني .... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 21:59 توسط سمانه پاکویی |
|
|
چشم هاي تيله ايت رو تف مي كني مي ري ميون آ دم هايي كه سياه سياه راه مي رن چشمهات رو ذربين مي كني روي پاشنه ي كفش هايي كه تلق تلق صدا مي دن . . . خودت رو پرت مي كني توي دخترهايي كه باكره گي شون رو توي دستمال سفيدي جا گذاشتن موهاشونو رو زرد مي كننن تا عروسكي شن براي سگ ولگرد خيا بونا خودت رو بالا مي آري روي آسفالت خيا بون احساس مي كني چكه مي شي توي دستان مردي كه بوي ادكلنش رو خالي مي كند تو ي دهنت ((چند مي گيري بريم خونه حالت خوب شه ...)) خنده ات مي گيره عجب لوطي باكلاسي . . . حالا عروسكي مو زرد شدي ميون كساني كه كفش هاشون تلق تلق صدا مي كنه يادت نمي آد اولين سيب لبهات رو ... خانم خشكله ميشه از شراب چشمات دو تا گيلاس هم به ما بدي جمع ميكني تمام هيجانت رو روي انگشت پاهات دستت رو حلقه ميكني دور مردي كه شب ها دندون ها شو مي زاره توي ليوان آب چرخ مي خوري ، مي خندي ، مي خوني (( قربون بند كيفت ام تا پول داري رفيقتم )) بدنت يخ مي كنه چندشت مي شه بايد رقصت رو تمام كني چرخ ديگري مي زني برات كف ميزنن با تمام نيرو پرت ميكني خودت رو توي تنها سياره ي زني كه حصار باكره گي شو به گردنش انداخته از بالا پرت ميشي پايين توي دستان لوطي ديگه ای كه سيبيل هاشو با تيغ مي زنه.... |
|
+ نوشته شده در
شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 22:25 توسط سمانه پاکویی |
|
|
امشب از آسمون شهاب می باره
آهای ماه گیس بریده تو که گیلاس لبهاتو همه چیدن من دستهامو تو کودکی ام جا گذاشتم یه دونه هم بنداز برای من . . . یه وجب پایین تر از چشات دوجفت گوشواره ستاره یه وجب پایین تر از لبهات دشت زیبای تنت امشب قراره چه کسی رو برقصونی تا تلو تلو خوران تو شراب موهات غرق بشه اما امشب نور تنت زیر خاکه باید برم مشکی بپوشم و از بالاترین نقطه زمین سنگسار شدنت رو تماشا ...... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 19:33 توسط سمانه پاکویی |
|
|
پروانه ای در باند جیغ هواپیما و کلاغ هایی که خودکشی پروانه ای را .... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 20:29 توسط سمانه پاکویی |
|
|
عشق ها اینترنتی شده حتی عشق پروانه ها آقا بس است لطفا فندک را خاموش کن ! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 20:24 توسط سمانه پاکویی |
|
|
تو با دلي دل سوار بر اسب سفيدت مي تازي
شالم را در باد برايت رها مي كنم شال آبي كه با آسمان در مي اميزد سالها مي گذرد و تو با اسب سياهي مي تازي براي هميشه و من به گهواره اي فكر مي كنم كه زني ... و شال سياهي كه با موهاي شب در مي اميزد |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 3:48 توسط سمانه پاکویی |
|
|
خبر به دورترين نقطه ي جهان برسد نخواست او به من خسته بي گمان برسد شكنجه بيشتر از اين كه پيش چشم خودت كسي كه سهم تو باشد به ديگران برسد چه مي كني ؟ اگر او را خواستي يك عمر به راحتي كسي از راه ناگهان برسد ،... رها كني برود از دلت جدا باشد به انكه دوست تر ش داشته به آن برسد گلايه نكني بغض خويش را بخوري كه هق هق تو مبادا به گوششان بريد خداكندكه ...... نه نفرين نمي كنم كه مبادا! به او _ كه عاشق او بوده ام زيان برسد خدا كند فقط اين عشق از سرم برود خدا كند كه فقط زود آن زمان برسد |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 2:49 توسط سمانه پاکویی |
|
|
شب بود بي تاب شد دخترك چشمهايش آفتاب شد دخترك از پشت ديوار هاي نامرئي قاصدك هايش خواب شد دخترك در پشت نگاه فردا ها با عشو ه ها ناب شد دخترك چرخي خورد و زمين زير پايش گرد با خنده هايش مهتاب شد دختر ك در لحظه هاي ناب زندگي با خاطره آبي سراب شد دخترك در انتهاي جام شوكران من با نگاهش گرداب شد دخترك با عشق وصالش رنگ باختي ديدي عاقبت شهاب شد دخترك |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 8:3 توسط سمانه پاکویی |
|
|
اینجا فضا صفر است
اگر شیرجه بزنی توی هوا سه قدم به طرف قلبت بچرخی صدای آرام ویلونی که از ته چاهی به گوش می رسد تو را مست می کند اقا شما هم می خرید ؟ بر میگردی چشمانت می جهد گیلاس لبهات چند ... دخترک به طرف چاه می دود با سبدی پر از گیلاس با دامن پر چین کوتاهش می رقصد می خواند می چرخد تو سگ می شوی صدا ویلون به اوج می رسد دخترک قهقه می زند خودش را پرت می کند توی چاه صدای ویلون قطع می شود و گیلاس ها له می شود رو ی دامن دخترک ... |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 21:21 توسط سمانه پاکویی |
|
|
پك بزن مرا تا تمام شوم از خودم
از چشمهاي كه ورم كرده وقتي هوس نگاهت نطفه بست توي چشمام به ياد دختركي افتادم كه باكره گي اش را پشت ديوار جا گذاشت و شلوار جين پسركي كه لبه ي ديوار جريد حالا سالهاست كه دستمال سرخي به درخت پهلوي ديوار بستم تا گربه ي همسايه بداند اينجا خط چين من است پك بزن مرا تا تمام شوم از خودم از پيرزني كه كج كلاه خاني ندارد تا چشن بگيرد تمام شدنش را ...
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 21:7 توسط سمانه پاکویی |
|
|
لبريز مي شوم از من ار من بي كسي كه پر شده تو خالي مي شوي از خودت خالي و خالي تر و من تو را سرريز مي كنم در خودم خود خودم تا ديگر تويي وجود نداشته باشد تو ي تو و زبانم را مي برم تا تو زجر بكشي و تو را دفن مي كنم در سلولهاي مغزم كه روزي تو را ترشح كرده بودند دفن نمي شوي نمي ميري تزريق شده اي در من توي اتاق 2متر در 1مترم مي خوابم و به مردن تو فكر مي كنم .... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 20:47 توسط سمانه پاکویی |
|
|
از چشم هاي تيله ايت آغاز مي كنند از آمدن هاي شبانه ات ساز مي كنند از اينكه يك شهر عاشقت مي شوند و بعد هر يك را دانه دانه سر باز مي كنند عاشق مي شوي مي برند تو را دلهاي كوچكتان را آزار مي كنند *** تبعيدتان مي كنند به نا كجا آباد به خاطر عاشقي مجازات مي كنند ** تو نگاه مي كني از بالا به دلهاي قرمزي كه اعدام مي كنند * فكر كنم خدا خوابش برده |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 20:43 توسط سمانه پاکویی |
|
|
۱،۲،۳ پله پله نردبان ۴،۵،۶ پله پله نردبان ۷،۸،۹پله پله نردبان ۱۰،۱۰،۱۰، آخرین پله نردبان شکست و شکست پله آخرین پله نردبان نرسید و نرسید به آخرین پله پله ی نردبان . . . ماه ریشخند می زند تا من فاصله ای ...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 20:27 توسط سمانه پاکویی |
|
|
دستهایم را آویزان می کنم از دیوار خانه تان پایین و هلویی می چینم از درختتان به نیت سیب هوا اصلا مزخرف است هلوی لبهای تو شیرین تر از سیب هواست یا شاید اصلا هوا روز اول هلو چیده نه سیب ...؟ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 21:14 توسط سمانه پاکویی |
|
|
یک درخت پیرم و سهم تبر ها می شوم مرده ام دارم خوراک جانورها می شوم بی خیال از رنج فریادم تردد می کنند باعث لبخند تلخ رهگذرها می شوم با زبان بی زبان لال خود حس میکنم این روزها همنشین و هم کلام کور و کرها می شوم هیچ کس دیگر کنارم نیست می ترسم از این اینکه دارم مثل مفغودالاثر ها می شوم عاقبت یک روز با طرز عجیب و تازه ای می کشم خود را و سز فصل خبر ها می شوم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 20:33 توسط سمانه پاکویی |
|
|
غم که می آید در دیوار شاعر می شود در تو زندانی ترین رفتار شاعر می شود می نشینی چند تمرین ریاضی حل کنی خط کش . نقاله و پرگار شاعر می شود تا چه حد این حرف ها را می توانی حس کنی ؟ حس کنی دارد دلم بسیار شاعر می شود تا زمانی با توام انگار شاعر نیستم از تو دورم دلم انگار شاعر می شود باز می پرسی :چطور اینگونه شاعر شد دلت ؟ تو دلت را جای من بگذار !شاعر می شود گر چه میدانم نمی دانی چه دارم می کشم از تو می گوید دلم هر بار شاعر می شود |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 20:24 توسط سمانه پاکویی |
|
|
پک بزن مرا تا تمام شوم از خودم از چشمهای که ورم کرده وقتی هوس نگاهت نطفه بست توی چشام به یاد دخترکی افتادم که باکره گی اش را پشت دیوار جا گذاشت و شلوار جین پسرکی که لبه ی دیوار جرید حالا سالهاس که دستمال سرخی به درخت پهلوی دیوار بستم تا گربه ی همسایه بداند اینجا خط چین من است پک بزن مرا تا تمام شوم از خودم از پیرزنی که کج کلاه خانی ندارد تا جشن بگیرد تمام شدنش را |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 3:35 توسط سمانه پاکویی |
|
|
سلام به تمام دوستانی که از وبلاگ من دیدن میکنن و شعر های منو میخونن دوست داشتم همه ی شعر هامو واستون بزارم ولی حیف که نمیشه ......
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 21:7 توسط سمانه پاکویی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
لحظه لحظه زندگی مثل عابری در این پیاده رو دیده میشه
این پیاده رو فقط در کنار کوچه ی من و تو نیست این پیاده رو تا سراسر زمین کشیده می شود منم یکی از این ادم های کاغذی ام که سمانه نام گرفتم و شعرهامو می خونم و میرم ... |
| نوشته های پیشین |
|
فروردین 1388 بهمن 1387 مهر 1387 خرداد 1387 فروردین 1387 بهمن 1386 دی 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 |
|
RSS
|